انار شیرین


  • انار شیرین

ناگفته های مادرشهید خان اقا جهانگرد  

 مسئول محور اطلاعات وعملیات لشکررویژه 25 کربلا  


شب شهادت پسرم خواب دیدم در باغ اناری هستم، انارهای بزرگ قرمز و شیرین که تابحال درعمرم ندیدم.

اینجا دیدم سبدم رابرداشتم چند انار بزرگ چیدم درهنگام چیدن کنار درخت یک نفر سبز پوش کامل را دیدم که از دور میخندید ترس وجودم راگرفت گفتم بازبان گرفته ونیمه ام گفتم نمی دانم چه طوری سر از باغ درآوردم خدا میداند ببخش مرا.

آن مرد نورانی سبز پوش رو به من کرد وخندید گفت نوش جان و گوارای وجودت راحت باش مادر جان.

انارها را به منزل آوردم کسی از خانواده آن را میل نکرد تعجب کردم. گفتم پسرم خان آقا انار دوست دارد، باشد او بیاید بخورد.

صبح شد خواب دیشب مرا به فکر فرو برد، همان روز خبر شهادت پسرم خان آقا را بمن اعلام کردند 


نوشتن نظر

توجه: HTML ترجمه نمی شود!
    بد           خوب

برچسب ها: ناگفته, مادر, شهید, خان اقا, جهانگرد