برگشت از کربلا


  • برگشت از کربلا

ناگفته های مادرشهید مسلم رسولی

برگشت از کربلا

میگفت بعد خاکسپاری و مراسمات طولانی پسرم به اتفاق دخترم عازم کربلا شدم.بعد از چند روز زیارت در روز برگشت تو شلوغی جمعیت ازدخترم وکاروان فاصله گرفتم.احساس کردم که گم شدم

ترس وجودم راگرفت گفتم ای خدا حالا چه کارکنم اشکم سرازیر شد

گوشه خیابانی نشستم پسرم مسلم را صدا زدم گفتم مسلم جان تو این کشور غریب چه کار کنم

ناگهان از پشت سرم کسی دستم را گرفت وخودش جلو و من پشت سرش

زبانم بند اومده بود، از پشت سر که به دنبالش بودم متوجه شدم پسرم مسلم است، گفتم خدا را شکر

تا اونجایی که بدنباش میرفتم زبانم بند اومده بود می خواستم صداش بزنم نمیتونستم

ناگهان دخترم را دیدم، همه نگران من شدند

گفتم کو؟

گفت کی

مسلم مسلم

مسلم اینجا کربلا چه کار میکنه ؟

مسلمت شهید شد آوُردنش دفنش کردیم

گفتم دخترم الان با من بود، من که گم شدم دستم رو گرفت مرا تا اینجا اورد

اعضای کاروان همه مات وخیره شده بودند

به زمین نشست گفت بخدا مسلم الان با من بود وآنجا نوازش مادرانه محلی را خواند  


محقق: میثم باقرنژاد


نوشتن نظر

توجه: HTML ترجمه نمی شود!
    بد           خوب

برچسب ها: برگشت, از, کربلا, ناگفته های, مادر, شهید, مسلم, رسولی