دیدار آن سوی اروند


  • دیدار آن سوی اروند

ناگفته های مادر شهید مسلم رسولی

دیدار آن سوی اروند

چندسالی بود از مفقودیش گذشته بود وجنگ هم تمام شد و روز به روز دل تنگی ام بیشتر میشد، یه شب  بی قراری کردم توعالم خواب در مسیر رودخانه ای قرار گرفتم و اصرار مسلم این بود که ازرودخانه باید عبور کنید تا من راببینید.

صداش زدم گفتم مسلم ما که از رودخانه نمی تونیم عبور کنیم توآب قرق میشیم.

گفت نه همراه من بیاید روی آب راحت میتونید راه بیایید.

تعجب کردیم ما کنار آب، مسلم روی آب راه می رفت، اومد سمت ما و دست ما را گرفت وما را بسمت آب برد.

گفتم پسرم ما روی آب چطوری راه بریم و از رودخانه رد بشیم؟

گفت نترس با من بیاین

 به اتفاق مسلم روی آب راه رفتیم واز رودخانه گذشتیم.

آری مسلم جان درآن سوی رودخانه اروند توهم دلتنگ مادر وخواهرت بودی با عنایت خدا ازروی آب هم گذشتید واین دیدار صورت گرفت و بی قراری مادرت آرام شد  



محقق: میثم باقرنژاد


نوشتن نظر

توجه: HTML ترجمه نمی شود!
    بد           خوب

برچسب ها: دیدار, اروند, ناگفته های, مادر, شهید, مسلم, رسولی