اعتقاد و ایمان


  • اعتقاد و ایمان

راوی : برادر بزرگوار نقی امیراسماعیلی

بنده علاقه زیادی به معلم شهید «حسین محمد علی پور» داشتم و تلخ‌ترین خاطره من،‌شهادت این استاد عزیزم بود.
شب عملیات کربلای «پنج» همه ما برای عملیات آماده بودیم. آن شب او یک عکسی را از داخل جیبش درآورد و آن را بوسید و دوباره داخل جیبش گذاشت. من که نظاره‌گر این صحنه بودم به او گفتم:‌ «حسین‌آقا؟ این عکس کی بود؟» گفت: «عکس مصطفی ‍! پسرم.» گفتم: «الآن شب عملیات، در این وقت حساس چرا عکس مصطفی را درآوردی؟» او در جواب گفت: «نقی جان‍! تو الان متوجه نمی‌شوی. درست است ما فرزند و خانواده‌ را رها کردیم و به جبهه آمدیم، ولی عشق به فرزند و خانواده در وجود ما هست. اما چیزی که ما را نمی‌تواند از جبهه جدا کند، اعتقاد و ایمان ما و در خطر بودن وطن و دین ماست. لذا این موضوع به ما اجازه نمی‌دهد که به پشت جبهه برگردیم. شما این حرف من را وقتی متوجه می‌شوی که صاحب فرزند شوی و پدر باشی.»
واقعاً حرف شهید محمد علی پور حرف زیبا و دلنشینی بود و بعدها وقتی که خودم صاحب فرزند شدم به حقیقت سخن او پی بردم و به این حقیقت رسیدم که اگر انسان در آن شرایط، زن و بچه را رها کند و به جنگ برود کار بزرگی کرده و اجر و پاداشش نیز بیشتر خواهد بود.


نوشتن نظر

توجه: HTML ترجمه نمی شود!
    بد           خوب

برچسب ها: اعتقاد و ایمان, شهید والامقام حسن محمدعلی پور, خاطره