آن چهار کبوتر


  • آن چهار کبوتر

راوی : مادر بزرگوار شهید والامقام علی اصغر ربیع نتاج

آخرین باری که «علی اصغر» به جبهه می رفت بسته روزنامه پیچ شده‌ای را به من داد و گفت: «اگر من شهید شدم، شما این بسته را باز کن.» بعدها وقتی که خبر شهادت او را شنیدم سراغ آن بسته رفتم و آن را باز کردم. دیدم در داخل آن کفن است. او موقع خداحافظی گفت که تا اول ماه مبارک رمضان برمی گردد و همینطور هم شد. پیکر خونین او در اول ماه رمضان به خانه برگشت.
در همان ایام آخرین حضور او در جبهه بود که دیدم چهار کبوتر به حیاط منزل ما آمدند و در وسط حیاط نشستند. خیلی تعجب کردم و بی قرار شدم. برای اینکه آرام بگیرم رفتم قرآن را گرفتم و مشغول خواندن شدم. این مسأله تا سه روز ادامه داشت.
وقتی روز سوم خبر شهادت «علی اصغر» را برایم آوردند فهمیدم که این کبوتران برای خبر شهادت او به خانه ما می‌آمدند و بعد هم متوجه شدم که جنازه او به مدت سه روز در محل شهادت به جا مانده بود.


نوشتن نظر

توجه: HTML ترجمه نمی شود!
    بد           خوب

برچسب ها: آن چهار کبوتر, شهید والامقام علی اصغر ربیع نتاج, خاطره